درود و عرض ارادت به همه ی دوستان ...بازهم به سه گانه ها(سه تایی، سه سر،سه قلو و کلن سه) علاقمند شدم.
این بار:
خودم
فروغ
تو
۱
- گفتم : بازی
- گفتی : نه
اما دویدی ، بدون اینکه به پشت سر نگاه کنی !
حالا درست وسط میدان آزادی ایستادی !!
نگاه کن ، من نیستم !!!
(۸۹-۱۲-۰۳)
۲
یک شعر از- فروغ- به چندین و چند مناسبت ...نپرس چی و چرا؟
...
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی
مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سر شار می کند
و می شود از آن جا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغِ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهن سال پر زدند.
من از میان ریشه های گیاهان گوشت خوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز، به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست؟
پیغمبران، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند
این انفجار های پیاپی،
و ابرهای مسموم،
آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست،ای برادر، ای هم خون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده است
آیا زنی که در کفنِ انتظار و عصمت خود خاک شدِ، جوانیِ من بود؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام کنم؟
حس می کنم که وقت گذشته است
حس می کنم که "لحظه"، سهم من از برگ های تاریخ است
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان من
و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانیِ یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
(فروغ فرخزاد/ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد/پنجره)
۳
بادام های تلخ شکوفه می زنند
در میان افکار سنتی
و مثل فیمنیست های لاله زار
عریانی خاطره را تکرار می کنند
فاصله سنگین تر می شود
باغبان رخوت انگیز تر
و من به تو نزدیکتر
با چند قرص دیازپام
از زهدان مادرم همین گونه به دنیا آمدم
در میان آدم های سنتی
خواب از سرم می پرد
دلم به حال نازی های خیابان ولیعصر می سوزد
آن ها که روز ها و ساعت ها
عشقشان را در آغوش هیتلر خواباندند
طنین فریاد های مقدس شان برسر آزادی آوار می شود
بادام های تلخ گرد افشانی نمی کنند
درخت نر آنارشیست می شود
آنارشیست ها از ریشه بهم گره خورده اند
مثل فاحشه های لاله زار باید عاشق چیزی باشی
من چیزی ندارم
به جز چند شکوفه ی بادام تلخ
که جغرافیای خاطره ای را تکرار می کنند
که با خود برده ای
شانه های من منتظرند
مثل سه شنبه ی خیابان مهرداد
(۸۹-۱۲-۰۳)
